ورقپارههای تقویم سنگیناند، کلمنتاین، به قدر گذر سالیان...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
داشتی از بیکاری دیوانه میشدی، نمیدانستی چه کنی، پس به اغوایش تن دردادی، فریبش را خوردی، حالا که کارت تمام شده و دسترنجت، پس از آن همه عرقریزی، باد کرده و برگشتهای به همان نقطهی اول، میبینی که این دایره را پایانی نیست ــ تو مگر این چیزها را حالا بدانی...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
به شیرعسل نمیخورد که چیزی را به یاد آدم بیندازد، به پوست پرتقال هم، اما به این شبهای بلند سرد چرا، به این شبها میخورد که آدم را یاد خیلی چیزها بیندازد، و من در شبی از این شبهای بلند سرد که شیرعسلم را میخورم و به جلزوولز پوست پرتقال روی بخاری دقت میکنم، به این میاندیشم که تداعی مادر کنایه است...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
حالا تو هی بگو مثل بچهها باش که در ساحل با ماسه قلعه میسازند و میدانند که چند لحظه بعد امواج چیزی از ساختههایشان باقی نخواهد گذاشت و باز هم جوری این کار را میکنند که گویی تا ابد دوام خواهد آورد، منی که تا حالا در ساحل با ماسه قلعه نساختهام، مثل آن بچهی اخمو و ترشرو رفتار خواهم کرد که منتظر است اولین موج اولین قلعهاش را نابود کند تا دیگر در ساحل با ماسه قلعه نسازد...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
تمام جاذبه در این نهفته که رازی داشته باشی. چیزی که دیگرن را به کشف کردنش مشتاق کنی. متأسفم عزیزم، برهنه عاری از جاذبه است...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی